<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دختـــــــــر کوچک</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com</link>
<description>دل نوشته هـــــــــا...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 06 Feb 2019 08:09:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>نوشته های من-سطل محبت</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/93</link>
<description>فکر میکنم همه آدم ها یک بخش یا جایی در وجودشان برای ذخیره سازی احساسشان دارند. که در مواقع لزوم و به ناچار سراغش میروند. و شاید مدتی بصورت موقت مجبور به استفاده از ذخیره و پر کردن نیازشان باشند. در رابطه های دو نفره یا با چند نفر یا روابط اجتماعی و کسانی که با آنها در ارتباط هستیم، باید کیفیت رابطه طوری باشدکه همزمان با بروز احساسات، ذخیره سازی بصورت نرمال و پیوسته انجام شود. و به نظر من جای این ذخیره سازی باید مشخص باشد...</description>
<pubDate>Wed, 06 Feb 2019 08:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من- چشمک بزن ستاره ی من</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/92</link>
<description>یه وقتایی فکر میکنم...؛ به ابر☁ به رنگین کمان🌈 به ماه🌛🌜 به برف و بارون 🌧🌨 به خورشید طلایی🌞 که به محظ فکر کردن بهشون بی اراده نگاهم میفته به آسمون. نه اینکه توقع داشته باشم همون لحظه اونجا تو آسمون باشن،نه.. اما فقط وقتی که یه ستاره میاد تو ذهنم، حتی اگر آسمون روشن هم باشه دلم میخواد ببینمش...! یه دونه از اون چشمک زنهاش یا از اون دنباله دارهاش که ترجیحا آروم از جلوی چشمام رد بشه، تا مدت بیشتری داشته باشمش...</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2018 21:07:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من- جدی نگیریم، باز هم پیش میاد</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/91</link>
<description>گاهی یه اتفاقاتی میفته، تو یه زمانی، که شاید تو اون لحظه برات عجیب بوده. بعد کمی که فکر میکنی و به عقب برمیگردی میبینی که خییییلی اتفاقا بوده که اصلا فکر نمی کردی پیش بیاد یا تو موقعیتش قرار بگیری. اما پیش اومده و در جریانش غرق شدی و تو یه زمان دیگه کاملا فراموشش کردی... این روزا عشق و اتفاق افتادنش، یه همچین داستانی شده. ممکنه بارها و بارها پیش بیاد و اتفاق افتاده باشه اما بعد از مدتی همه چیز عادی میشه و دیگه عشقی دیده نمیشه و ممکنه باز اتفاق بیفته و پیش</description>
<pubDate>Fri, 13 Jul 2018 12:22:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من - عشق بیهوده نیست.. هست!!!؟</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/90</link>
<description>☆ ... همه ی آدم ها را نمیشود از اول کار دوست داشت.. بعضی ها ویژگی های خوبشان کم کم رو میشود! و بعضی وقت ها هم، برعکس... و قلب انسان ها هم شگفتی های خودش را دارد در خواستن یا عدم آن... و دوست داشتن و نفرت کاریست بسیار آسان برای قلب آدمی... در یک جریان عاشقانه میتوان بصورت ناباورانه ای دوست داشتن را به نفرت یا نفرت را به دوست داشتن تبدیل کرد، و من میدانم که بر خلاف باورهایم برای دوست داشتن یا نداشتن دلیلی وجود دارد یا دسته کم میتوانیم دلیلی درست کنیم.</description>
<pubDate>Sat, 26 May 2018 17:19:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من -حتی مرغ هم حریم دارد، انسان که هیچ!</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/89</link>
<description>یادمه یه سال که رفته بودیم شمال خونه روستایی پدر بزرگم. مادربزرگم اون موقع ها سرحال بود کمتر مریضیش معلوم بود، روی مرغ و جوجه هاش و اردکاش و چیزایی که می کاشت و پرورش میداد خیلی حساس بود. برای مرغ هایی که کورچ میشدن تو آشپزخونش جا درست میکرد. باهاشون حرف میزدو و قربون صدقشون میرفت. یه بار نزدیک شدم که دست بزنم به مرغی که روی تخم هاش نشسته بود، خیلی کنجکاو بودم برام عجیب بود که یه مرغ اونقدر جدی نشسته و جم نمیخوره فقط گاهی یه تکون آروم میخورد.</description>
<pubDate>Sat, 19 May 2018 10:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من -جوانه ی عشق</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/88</link>
<description>میدانستی؟ نیمه شب ها از سر بی خوابی خود را به خواب میزدم و قصه ی شیرین درونم را تکرار میکردم..؟! میدانستم که تو می آیی. تو آمدی و از آن روز مهتابی، که تو به آغوشم کشیدی تمام دنیا را با شوق، روزها و شب ها بیدار مانده ام تا لا به لای لحظه های ابری ام قطره هایی که از چشمهایم میآید را با صبوری و به آرامی بگیری و فرو بکشی و من از آن زمان دلباخته ی جوانه هایی رویش یافته بر پوستم شده ام، که با آبیاری سرانگشتانت سبز شده است..</description>
<pubDate>Sat, 19 May 2018 10:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من- شاپرک در نور</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/87</link>
<description>یادته یه روز عصر پنجره رو که باز کردی، یه دفعه یه شاپرک با شیطونی پر زدو اومد توی اتاقت...؟؟ هر از چند گاهی می چرخید تو هوا و جلوی چشمات این طرف و اون طرف بالا و پایین میچرخید. گه گاهی هم ناپدید میشد و یه دفعه از یه جایی که فکرشو نمیکردی بیرون میومد و شروع میکرد به چرخیدن دورو برت، انگار داشت باهات بازی می کرد، شاید هم خسته میشد، یا شایدم میخواست ببینه تو حواست بهش هست...!؟؟ هوا داشت کم کم تاریک میشد همه ی چراغ هارو روشن کردی ، همه جا نورانی شد شاپرک چند</description>
<pubDate>Thu, 15 Jun 2017 06:25:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من- هفت سنگ سیاه و سفید</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/86</link>
<description>5- 6 - 7 بازی شروع شد! شروع بازی، هفت سنگ بود و توپی که به ناچار و برای شروع بازی، با هدفگیری دقیق، دل سنگ را در هم میشکست... &quot;این بازی، قانون اش شکستن است&quot; بازیکنان سراسیمه و با تفکر، هر کسی با ریسک سوختن در بازی، سعی میکرد تکه های پخش شده ی سنگ ها را، به شکلی روی هم بچیند. استرس، نفس های تند، سر برمیگرداندی یک تکه ات را برده بودند. بلاخره نتیجه چه میشود...؟ نگاهت سرگردان میشود، به هر سو می نگری..</description>
<pubDate>Wed, 31 May 2017 18:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من- آفتابگردان خندان</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/85</link>
<description>رنج آمد.. چشمانم خیس شد، اشک جاری شد، به خوابی عمیق رفتم ...! رویاء آمد.. او را با خودش برد! آرامش، سکوت و بیداری... پلک ها باز شد، نور آمد.. خورشید تابید، خندیدم! من خندیدم... او از من جدا شده بود ؟ او رفته بود !؟ او با رویاء رفت... * ...من ،نگاهم به سمت آفتاب !...من خندیدم ...آفتاب گردان هم میخندید پ.ن: آنها هر روز آمدند و از هم گذر کردند، بدون اینکه بدانند آیا عاشق بوده اند.</description>
<pubDate>Wed, 10 May 2017 18:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته های من- غم نوشته</title>
<link>https://dokhtarekochak.blogfa.com/post/84</link>
<description>تا زمانی که برای خیالت مینویسم؛ غمی نیست...</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2017 18:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dokhtarekochak</dc:creator>
<guid>dokhtarekochak.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
</channel>
</rss>
