نوشته های من..
رو به رویم نشسته و کِز کرده بود..
نگاهش کردم...
خواست لب بگشاید
به او گفتم:
ساکت باش...!!
هنوز نمی دانم طاقت دردهایت را،
دارم یا ندارم...
گفت: نمی توانم...!!!!
باید بگویم
و میگویم!
اگر طاقت نیاوردی
اگر کم آوردی، چشمهایت را ببند...
من چشمهایم را بر روی دردهایت بستم
آری بستم!!
اما، نه برای نشنیدن..
می دانی..؟؟
دیدن حتی، چکه ای از شبنم غم هایت
برایم مرگ آور است...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۲ ساعت 14:25 توسط خورشید
|
سلام :)