نوشته های من-سطل محبت

 

 

فکر میکنم همه آدم ها یک بخش یا جایی در وجودشان برای ذخیره سازی احساسشان دارند.
که در مواقع لزوم و به ناچار سراغش میروند.
و شاید مدتی بصورت موقت مجبور به استفاده از ذخیره و پر کردن نیازشان باشند.
در رابطه های دو نفره یا با چند نفر یا روابط اجتماعی و کسانی که با آنها در ارتباط هستیم، باید کیفیت رابطه طوری باشدکه همزمان با بروز احساسات، ذخیره سازی بصورت نرمال و پیوسته انجام شود.
و به نظر من جای این ذخیره سازی باید مشخص باشد...
مثلا یک ظرف گود یا سطلی که درب داشته باشد و در جای مناسبی هم باشد، تا از تبخیر ، انجماد یا فساد محطویات آن جلوگیری شود.
نیازی نیست بدنه آن قابل رویت باشد، بلاخره احساس است دیگر، شاید چشم کسی افتاد به آن و دلش خواست کمی از آن بردارد، که بعید میدانم شدنی باشد.
و البته درب آن شیشه ای باشد بهتر است. برای مواقعی که شاید نیاز شد و طرف مقابل خواست نگاهی به آن بیاندازد، و اگر دلش خواست ( که باید اینطور باشد، بنابر ملزومات لازم الاجرای مشترک)، بر مقدار محتویات سطل و کیفیتش بیافزاید تا بلکه ذخیره احساسی شان تمام نشود...!!!

س.م.ن

 

نوشته های من- چشمک بزن ستاره ی من

 



یه وقتایی فکر میکنم...؛
به ابر☁
به رنگین کمان🌈
به ماه🌛🌜
به برف و بارون 🌧🌨
به خورشید طلایی🌞
که به محظ فکر کردن بهشون بی اراده نگاهم میفته به آسمون.
نه اینکه توقع داشته باشم همون لحظه اونجا تو آسمون باشن،نه..
اما فقط وقتی که یه ستاره میاد تو ذهنم، حتی اگر آسمون روشن هم باشه دلم میخواد ببینمش...!
یه دونه از اون چشمک زنهاش یا از اون دنباله دارهاش که ترجیحا آروم از جلوی چشمام رد بشه، تا مدت بیشتری داشته باشمش...
ولی لذت عمیق اونجاست که یه عالمه ستاره تو آسمون بهت چشمک بزنند و لابه لای اونا کلی ستاره دنباله دار واسه خودشون این طرف و اون طرف پرتاب بشن.

ولی من همیشه فقط از ستاره های زندگیم توقع داشتم که وقتی تو آسمون نگاهشون میکنم، بهم چشمک بزنند...
خیلی لذت بخش و آرام بخشه...

همه ی ما کوچیک و بزرگ، غنی و فقیر نیازمند توجه و همدردی دیگرانیم که میتونه بهمون انرژی و امید بده.🌝
❤⭐🌟

س.م.ن



نوشته های من- جدی نگیریم، باز هم پیش میاد

 

گاهی یه اتفاقاتی میفته، تو یه زمانی، که شاید تو اون لحظه  برات عجیب بوده. بعد کمی که فکر میکنی و به عقب برمیگردی میبینی که خییییلی اتفاقا بوده که اصلا فکر نمی کردی پیش بیاد یا تو موقعیتش قرار بگیری.
اما پیش اومده و در جریانش غرق شدی و تو یه زمان دیگه کاملا فراموشش کردی...
این روزا عشق و اتفاق افتادنش، یه همچین داستانی شده.
ممکنه بارها و بارها پیش بیاد و اتفاق افتاده باشه اما بعد از مدتی همه چیز عادی میشه و دیگه عشقی دیده نمیشه و ممکنه باز اتفاق بیفته و پیش بیاد.
به همین راحتی!

 

 

نوشته های من - عشق بیهوده نیست.. هست!!!؟

 


...

همه ی آدم ها را نمیشود از اول کار دوست داشت..
بعضی ها ویژگی های خوبشان کم کم رو میشود!
و بعضی وقت ها هم، برعکس...
و قلب انسان ها هم شگفتی های خودش را دارد در خواستن یا عدم آن...
و دوست داشتن و نفرت کاریست بسیار آسان برای قلب آدمی...
در یک جریان عاشقانه میتوان بصورت ناباورانه ای دوست داشتن را به نفرت یا نفرت را به دوست داشتن تبدیل کرد، و من میدانم که بر خلاف باورهایم برای دوست داشتن یا نداشتن دلیلی وجود دارد یا دسته کم میتوانیم دلیلی درست کنیم.
این روز ها این باور در ذهنم بسیار بسیار غلط مینماید که فکر کنم کسی را دوست دارم بی دلیل یا برعکس...
دوست داشتن منافع میطلبد، گویا باید اینطور باشد، نباشد چیزی در قلب رشد نمیکند...!

وقتی کم کم به این داستان پی بردیم، گه گاه پیش می‌آید که ترکیبی از عشق و تنفر در وجودت شکل میگیرد...
و این انتهای دوست داشتن است...!!!
و من به این باور رسیده ام که دوست داشتن نیز ممکن است پایانی داشته باشد.
گاهی بسیار برایم مسخره است که مثل دوران کودکی و هیجان های بزرگ آن دوران در قالب پرنده ای کوچک در رویاهایی که چشم ها هیچ وقت قادر به دیدنشان نیست، دیوانه وار بال بزنم و به این طرف و آن طرف بپرم از خوشحالی داشتن "چیزی"...،
این کاملاً بیهوده است.

 

س. م. ن

نوشته های من -حتی مرغ هم حریم دارد، انسان که هیچ!

 

یادمه یه سال که رفته بودیم شمال خونه روستایی پدر بزرگم.
مادربزرگم اون موقع ها سرحال بود کمتر مریضیش معلوم بود، روی مرغ و جوجه هاش و اردکاش و چیزایی که می کاشت و پرورش میداد خیلی حساس بود.
برای مرغ هایی که کورچ میشدن تو آشپزخونش جا درست میکرد. باهاشون حرف میزدو و قربون صدقشون میرفت.
یه بار نزدیک شدم که دست بزنم به مرغی که روی تخم هاش نشسته بود، خیلی کنجکاو بودم برام عجیب بود که یه مرغ اونقدر جدی نشسته و جم نمیخوره فقط گاهی یه تکون آروم میخورد.
تا رفتم سراغش مادربزرگم خیلی جدی دستمو گرفت به گویش مازندرانی گفت نباید الان بهش دست بزنی!! چون ناراحت میشه و قهر میکنه... بعد که جوجه هاش دراومد اون موقع میتونی بهش دست بزنی.
من نفهمیدم معنی قهر کردن یه مرغ کورچ یعنی چی ولی اینو یاد گرفتم، که هر موجود زنده ای حریم داره و نباید وقت و بی وقت بهش نزدیک شد.
حتی اگر عاشقش باشی...
هنوزم برام قابل احترام هستن این مرغای کورچ...

 

س.م.ن

نوشته های من -جوانه ی عشق


میدانستی؟
نیمه شب ها از سر بی خوابی خود را به خواب میزدم 
و قصه ی شیرین درونم را تکرار میکردم..؟! میدانستم که تو می آیی.

تو آمدی و از آن روز مهتابی، که تو به آغوشم کشیدی تمام دنیا را با شوق، روزها و شب ها بیدار مانده ام
تا لا به لای لحظه های ابری ام قطره هایی که از چشمهایم میآید را با صبوری و به آرامی بگیری و فرو بکشی
و من از آن زمان دلباخته ی جوانه هایی رویش یافته بر پوستم شده ام، که با آبیاری سرانگشتانت سبز شده است..

این خطوط را روی قلبت می نویسم تا بدانی
به یمن آمدنت خط به خط کتاب‌های خوشی هایم تا به انتها هیچ وقت خالی نخواهند ماند...

س.م.ن 

(خاص)

نوشته های من- شاپرک در نور

 

یادته یه روز عصر پنجره رو که باز کردی، یه دفعه یه شاپرک با شیطونی پر زدو اومد توی اتاقت...؟؟ 

هر از چند گاهی می چرخید تو هوا و جلوی چشمات این طرف و اون طرف بالا و پایین میچرخید.
گه گاهی هم ناپدید میشد و یه دفعه از یه جایی که فکرشو نمیکردی بیرون میومد و شروع میکرد به چرخیدن دورو برت، انگار داشت باهات بازی می کرد، شاید هم خسته میشد،  یا شایدم میخواست ببینه تو حواست بهش هست...!؟؟ 
هوا داشت کم کم تاریک میشد همه ی چراغ هارو روشن کردی ، همه جا نورانی شد شاپرک چند دقیقه ای بال بال زد،  نمیدونستی چرا اما انگار خودت هم احساس کردی اینجور بال زدن نمیتونه برای جلب توجه و لذت از پرواز باشه...
و تو نمیدونستی که شاپرکها، خجالتی تر از اونی هستن که بتونن توی نور زیاد جلوی آدما دلبری کنن و همه ی حواست رو به خودشون جلب کنند..
و تو پریشونیشو حس نکردی...
نه، احساسش نکردی...!
برای اون یه سوسوی کوچک از نور کافی بود تا موندن و عاشقی رو یاد بگیره. 
ترسید...!!
بالهاشو باز کرد و رفت
دیگه ندیدی از جایی سرک بکشه و بیرون بیاد...
خب معلومه که نمیاد!
- غصه خوردی؟ میدونم! 
چراغ هارو یکی یکی خاموش کردی، تاریک شد، اما فایده نداشت! 
چون اون بازم نیومد...
شاپرک.. نه که از تو، از  نور ترسیده بود.
اون شاپرک دیگه نمیاد منتظرش نباش...

 

س.م.ن

نوشته های من- هفت سنگ سیاه و سفید

 

5- 6 - 7 بازی شروع شد!

شروع بازی، هفت سنگ بود و توپی که به ناچار و برای شروع بازی، با هدفگیری دقیق، دل سنگ را در هم میشکست...
"این بازی، قانون اش شکستن است"
بازیکنان سراسیمه و با تفکر،
هر کسی با ریسک سوختن در بازی، سعی میکرد تکه های پخش شده ی سنگ ها را، به شکلی روی هم بچیند. 
استرس،  نفس های تند، سر برمیگرداندی یک تکه ات را برده بودند.
بلاخره نتیجه چه میشود...؟ 
نگاهت سرگردان میشود، به هر سو می نگری.. 
کدام کَس تو را به پیروزی میرساند؟
*  
5 - 6 - 7  تمام شد؟! 
تمام!
باختیم...؟؟!
باختیم! 
در آخرین لحظه سنگ ها فرو ریخت بر سر اولین سنگ.. 
ناباورانه مبهوت شدیم بر هم. 
هاااای بچه ها، من خسته ام..
بازی دیگر تمام، باشد!؟ 
و ما به خود آمدیم و فهمیدیم که زخم برداشتیم..
جای زمین خوردن ها درد داشت، نه...!!؟
هنوز هم درد دارد...!! 
میدانم که باید برای دردهايمان قرص بخوریم مرهمی غیر از این نیست.
کمی صبر کن، قبل از رفتن چند کلمه ای مانده که میخواهم بگویم.
حواست به من است...!!؟
لطفا حواست به من باشد! 
کجایی؟ بازی تمام شد..


یادم نمی آید،  گفته باشمت...!
"فضایه روزهایم با تو،  پر بود از عطرِ گلی زمستانی..
اسمش چه بود؟ 
"یخ" آری گل یخ! 
عطری گرم در کلبه ای سرد...!!
هنوز هم سرد است،  هنوز سردی.. 
اما نه...!

گرم بود.. کمی گرم...
زندگی را گرم میکرد عشق ات!

هنوز هم نمیتوانم جلوی عشقم به تو را بگیرم..
*
و من دوباره خنده ام میگیرد...

اینبار هم باور کردی؟
امان از سادگی همیشه گی تو! 
من شوخی کردم، اینبار هم به دل نگیر لطفا..
حالم خوش نیست میتوانی از اینجا به بعد را نخوانی، چون حرفهایم مدام در روده هايم پیچ میزند و از گلویم بالا نمی آید ممکن است ناگهان استفراغ کنم و چیزهای جالبی بیرون نریزد وتو، مثل همیشه فراری شوی.
(نقطه تمام) 
.
.
.
لعنتی عجب دردی دارد، 
کلافه ام کرده ست این ورم های سکوت در گلویم..
حالا که مطمئنم نمیخوانی،  میگویم ...!
انگار که از چشمانم نخواندی نه؟
کور بودی...!!؟
کور بودی!
" لعنتی، واضح است که تو ترک شدنی نیستی...!!!! "
تو
ترک شدنی 
نیستی!
.
.
.
گرما عطش را زیاد میکند. 
مینوشم از شیر آب که برای آبیاری باغچه است. گرم است، اَتش را پایین نمی آورد.
باز می نوشم،  احساس پر شدگی شکم از آب هایه گرمی که سهم باغچه بود،  حس خوبی نیست.خالی از انرژی در گوشه ای مینشینم... 
نگاه میکنم،  هنوز هم اینطرف و آن طرف هستند کسانی که میل به بازی دارند و امید برای برنده شدن. 
و فقط یک نگاه کافیست،  یک قدم به جلو، تا یار کشی ات کنند 
به این شکل که همیشه بوده است، تو و او...  
آن و آن یکی با هم،
من... من...، 
من خسته ام،  شاید دور بعد...! 
نشسته ام و نگاه میکنم. 
عجب تلاشی برای برنده شدن در بازی می کنند.
وای دوباره گلویم، این ورم ها انگار که ترشحات سمی دارد.

آخر سر کار دستم میدهد.
.
.
.
........ وسکوت  
هی تو! دیدی اینبار هم نخواندی ... 
پس گفتنش چه سود؟
.
دارند صدایم میکنند، من دیگر میروم!!
از دور صدایشان میکنم.. 
آهای دوستان 
من از بازی هفت سنگ میترسم خطرناک است.
بیائید اینبار لی لی بازی کنیم...!

 

س.م.ن

نوشته های من- آفتابگردان خندان

 

رنج آمد.. 
چشمانم خیس شد،
اشک جاری شد،
به خوابی عمیق رفتم ...!
رویاء آمد..
او را با خودش برد! 
آرامش، سکوت و بیداری...
پلک ها باز شد، 
نور آمد.. 
خورشید تابید، خندیدم! 
من خندیدم... 
او از من جدا شده بود ؟
او رفته بود !؟
او با رویاء رفت...

*

...من
،نگاهم به سمت آفتاب
!...من خندیدم

...آفتاب گردان هم میخندید

 

پ.ن: آنها هر روز آمدند و از هم گذر کردند، بدون اینکه بدانند آیا عاشق بوده اند.

 

 

نوشته های من- غم نوشته

 

 

تا زمانی که برای خیالت مینویسم؛

غمی نیست...

نوشته های من- رُز بوته

 

((این نوشته یه تخیل کوتاه و ساده ست))

 

امروز یاد قدیما افتادم..

یادش بخیر،

هر بار که چشمات رو میدیدم تو دلم مهربونی موج میزد.

حالا که دیگه ندارمشون هر روز صبح تا اِلهِ شب چشام خشم رو فریاد میزنه به نگاه آدمایه غریبه ای که از دلشون مهربونی می باره...

کاش میومدی!!

می دونی چرا؟

تصمیم گرفتم رویاهاتو از نو بسازم، می خوام از نو بخندم ، می خوام مثل قدیما صدای خنده هام همه ی وجودت رو قلقلک بده،

می خوام وقتی که با صدای غم آلود و صورت ناراحتم ، برات شعر می خونم تو بری تو خودتو بشینی همون گوشه ی همیشگی دستاتو بذاری زیر چونه ات و زانو هاتو خم کنی و ندونی چیکار کنی که دلم آروم بشه..

آخ که چقدر دلم می گرفت وقتی اینطوری برام دل می سوزوندی... 

اما باور کن این بار دیگه مهم نیست که مرحمی واسه دلم داشته باشی یا نه، نازمو بکشی یا نه و حتی ندونی که تو ذهن خسته ی من چی میگذره چون این دفعه مطمئنا من از نگاه دلسوزت که ناراحت و متعجب نگاهم می کنی خندم میگیره...!!

می دونی بعدش چیکار میکنم؟؟

میام بغلت می کنم و بهت می گم: " آخه تو کی می خوای بفهمی تو دل من چی میگذره؟

داریم پیر میشیمااااا...!!!؟؟کی؟ کی؟ کـــــــــــــــــی؟ 

دستات رو میگیرم می برمت روی ایوان،

میبینی امسال هم گلها در اومدن...

امسال انگار بیشتر گل دادن...

پارسال شمردمشون، بوته روز سیزده تا از غنچه هاش تو یه روز باز شده بود...

و تو اونقدر ذوق تو چشمام میبینی که همه چیز فراموشت میشه..."

خیالم راحت میشه وقتی میبینم غمم رو فراموش کردی و مثل یه بچه کوچولو از خندیدن و دست و پا زدن احساسات ساده ی من شاد میشی.

حواست هنوز پرت شادی منو نگاه کردن به گلهاست...

من یه حلقه اشک تو چشمام جمع میشه، نه اینکه فوران فرو خوردن غمم باشه، نه!!

مطمئنا آفتابه که اشک تو چشمام جمع کرده، تو خیالت راحت باشه.

هیچ وقت چشمای اشک آلودم رو نمی بینی مگر اینکه خورشید شیطونی کنه و اشک به چشام بیاره..

دقیقا مثل این بار...!!

 

می بینی تو نبودنت چطوری برای خودم رویا می بافم؟؟

می خوام که بیای!!

بیای و منو دوباره با همون حس غریبه چشمات آشنا کنی

و بشی همون دل آشنای قدیم، همین و بس... 

جان ریخته شد با تو آمیخته شد با تو

س.م.ن 

 

نوشته های من- سبز،زرد،قرمز

بعد از سالها تنهایی و سکوتخیلی اتفاقی بین انبوهی از آدمهای رنگ و لعاب دارو وارنگ...، یه عکس می بینی.

یه عکس که داره باهات حرف میزنه.
تو چشماش پر از ناگفته هاست... 
ولی اون فقط و فقط یه عکسه... 
تلاش میکنی باهاش ارتباط برقرار کنی، اما  اون خیلی دوره... 
خیلی دور...، به اندازه ای که فقط میتونی روی صفحه لمسش کنی. 
روزها میگذره هر روز بیشتر بهش عادت میکنی،  باهاش صحبت میکنی و  اون فقط گوش میده و نگاه میکنه و من منتظر شنیدن...

اما اون فقط یه عکسه... 
یه روز از اون روزایی که گذشت، دلو زدم به دریا، نمیدونم شاید اونم یه دریایی داشت که دلش رو بهش بسپار و بیاد تو عمق داستان...
راستش دیدنش اتفاقی نبود مثل خیلی داستان های رمانتیک،  یا اینکه یه برخورد اتفاقی با دیالوگ های زیبا و نفس گیر...
خواستم ببینمش، رفتمو دیدمش به همین سادگی.
حالا خوشحالم؟ نه ،چون هنوز پر از حرفم...
پر از شنیدنم اما...
مشتاقه اینکه بگم و بشنوم ولی اون نگاه میکرد، فقط نگاه، مجبور میشدم به سکوت...
روزام همینجوری میگذره حالا دیگه یادش مدام سبز میشه تو خاطرم و فکرم که مدام مشغوله...،

نه از اون سبز شدن های معروف که یهویی و پر از خنده و شادیه...
مثل رنگه های اون میله آهنی سر هر چهار راه 
که رنگ قاطی کرده و مدام، سبز و زرد و در آخر قرمز که بهت یاد آوری میکنه نه پای پس داری نه پای پیش... 
حالا دیگه اون چشمها که پر از حرف هست رو فقط تو عکس نمیبینی،  خوده خوده واقعیشه...!

اما ای کاش روی همون صفحه می موند...؛

آخه اونطوری فقط یه سوال بود اما الان یه علامت سواله برای من و یه دنیا سکوت از طرف اون، و به اندازه یه سرزمین وسیع،  پر از حروف های بهم ریخته... 
الان دیگه این ذهن پر شده و داره خفه میشه...


در مقابلم دو تا پلک با تمنا بالا و پایین میشه و یک زبان که توی دهان خشک شده فکر میکنم صدام بهش نمیرسه. 
یعنی منو شنیده...!؟ 
اصلا منو میشنوه...؟

 

۲۶ اسفند💕 ۹۴

نوشته های من

دلیلی بودی برای تمام آرامشی که داشته ام و بودنت بهانه هایه کوچک، دلپذیر و زیبایی ست برای روزهایم و سوسویی برای تاریکی شبهایم...

مثل وقتهایی که .........

مثل وقتهایی که .........

ومثل وقتهایی که ........

و بهترین لذت... ؛

و لذت بخش ترین جای دنیا...!!!

***

و آن رویِ زندگی ام...

چطور میشود که روزی به این فکر کنم که تو اشتباه زندگی من بوده باشی؟!!
گاهی با خود فکر میکنم، که اگر مدت بیشتری دوستت داشته باشم و به رویاهای عاشقانه ام با تو زندگی ببخشم، در زمانی دور یا نزدیک میتوانم خود را کاملا  نابود شده حس کنم. چون در آن شرایط چیزی جز تو در زندگی برایم نمی ماند و میدانم اگر تو را به هر دلیل از دست بدهم، میمیرم...
و من مدام در هراسم ..
من رفتنت را تا کنون هزاران بار مرده ام...

 

پ ن: بخشی از نوشته ای بلند که به دلایلی متن کاملش را در وبلاگم منتشر نکرده ام.

نوشته های من

 

زمانی که در انتهای کوچه پائیز
راهم را گم کردم،
تو بر تن سپید زمستان شکوفه زدی...
و دلیل حضور تو 
همین احساسِ عشقی ست، 
که تا آخرین نفس، عطر تورا گرفته است...
لحظه لحظه ی زندگی ام بدرقه نفس کشیدنت.. 

 

 

1395/11/21

نوشته های من

 

... بـر میـگردم و به خـود نـگاه میـکنم..

به او میــگویم: من نه اینکــه مثـل " الهـــه ی دورگــا " دست نیــافتنـی

بـوده باشـم،


و قـدرتــی هـم بـرای گـرفتــن آسمــان از "مــاهیشــاســورِ" ظــالـم

نـداشتــه ام کـه، بتــوانـم آسمــان را پس بگیــرم  تا بـه تــو بـاز

گـردانـم.


که تــو اینـگـونـه مــرا به پـاسداشـت نیــکویـی ام با وجــوده پـر از مهــرت در بـر بگیــری،


و یـا بـه گــونـه ی دورگــای مقــدس ده دستِ سحــر آمیــز هـم

نداشتــه ام که بتــوانـم با هـر کـدام قسمتــی از وجـودت را کـه بـه

او احســاس نیــاز کـرده ام بـرای خــود بخــواهــم...!!!


و من می دانم جواب این پرسش در نگاه خداوندم است ......

 

 

پ ن 1: این نوشته قسمتی از یک متن بلند است.
پ ن 2: الهه دورگا از خدایان هندوستان است. دورگا پوجا ( پرستش خدا) از مهمترین جشن های هندوان است در شمال هند. 
پ ن 3: ماهیشاسور ( جن آب نشین بوفالویی )

نوشته های من

 

... او آنقدر شبهایم را طولانی میکرد،

تا ته مانده جانم را بگیرد

و من در نهایت شب،

نرسیده به طلوع  به همین سادگی به مرگ می رسیدم...

نوشته های من

 

پایان ندارد کهکشان

و دوست داشتن تــــو ...

نوشته های من..

 

 

رو به رویم نشسته و کِز کرده بود..

نگاهش کردم...

خواست لب بگشاید

به او گفتم:

ساکت باش...!!

 هنوز نمی دانم طاقت دردهایت را،

دارم یا ندارم...

گفت: نمی توانم...!!!!

باید بگویم

و میگویم!

اگر طاقت نیاوردی

 اگر کم آوردی، چشمهایت را ببند...

من چشمهایم را بر روی دردهایت بستم

آری بستم!!

اما، نه برای نشنیدن..

می دانی..؟؟

دیدن حتی، چکه ای از شبنم غم هایت

برایم مرگ آور است...

 

نوشته های من..


چقــــــدر سَخــــــــــــــــت..

به شب نشینـــــــــــــی های بی کَسی

عادت کرده ام...!!!


نوشته های من..


زمانی بود..

که برگه های دفتر زندگیم را

از بیم خاکستر شدن فوت می کردم،

آنقدر که دیگر نفسی برایم نمی ماند!!!

امید داشتم...!

شاید جرقه ای، و یا گرمای امید بخشی..

نوشته های من..

   
تباه می کنم روحم را،
با نام بردن از عشقی که
"خواسته"
زندگی ام را در دستانش پنهان کرده بود...!
  

نوشته های من..



مرز احساسم محدود است!

فقط به اندازه لحظه ای،

می توان عاشقانه نگریست...!!

نوشته های من..



عشــــقم، برای چشمــــــانی تابیـــــد
که همیشــــه بستــــــه بود...!
*
*
چشمانتــــــ را باز نکنــــــــ...!!!
من آمدم و از خوابتـــــ عبور کــــــــــردم

نوشته های من..


او نرفت..
او هیچگاه نیامده بود،

او فقط یک خیال بود!

یک خیال...

بهانه ای برای نوشته های من،

داستانی که هیچ آغوشی برایش نبود..

نوشته های من..


اینک قلــــــــــبم
موسیقی شـــاد زندگی را تدارک می بیند
...
افسانه بودنت غیر ممکن نیست...!!!

 

نوشته های من..



باران
از اَبر جدا شد و رفت...
هنگامی که چکید،
به اَبر گفت بَرمی گردم!!!
اما اَبرِ غمگین
هیچوقت او را نبخشید...!

 

 

نوشته های من..

می گفتی؛

در فراقم هر روز تمرین میکردی که، عاشق بمانی!

تا مبادا در نبودن من عشق دِگری به زندگی اَت سایه بیفکند...

این بود همه ی دلتنگی و بیقراری تو در عشق!!!؟

دل آشوبیِ آتشینی که هر روز با هَر دَم و بازدَم وجودت را می سوزاند؟!!

تمرین برای عاشق ماندن..!؟

 

نوشته های من..


خواب را بر چشمــــــانم حــــــرام کردم...!
تــــــــا زمانی که،
بیـــــــداریِ ابـــدی ام..
مـــــــــرا به تــــــو بـــــــاز رساند...!!!!

نوشته های من..

روزی که برگشتــــــــــی ..
غبار غم
از خانــــه ام رخت بر کند...!!
حالا دیـــــــگر هیچ نشانـــــه ای
غــــــم را به خانه ام نمـــــــــی رساند... :-)

نوشته های من..



   نفسی بر جانم باقی ست..   
    بی بــــــــهانه  
     می گذارم به پای تو..!