نوشته های من
... او آنقدر شبهایم را طولانی میکرد،
تا ته مانده جانم را بگیرد
و من در نهایت شب،
نرسیده به طلوع به همین سادگی به مرگ می رسیدم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ دی ۱۳۹۵ ساعت 10:30 توسط خورشید
|
... او آنقدر شبهایم را طولانی میکرد،
تا ته مانده جانم را بگیرد
و من در نهایت شب،
نرسیده به طلوع به همین سادگی به مرگ می رسیدم...