نوشته های من- رُز بوته
((این نوشته یه تخیل کوتاه و ساده ست))
امروز یاد قدیما افتادم..
یادش بخیر،
هر بار که چشمات رو میدیدم تو دلم مهربونی موج میزد.
حالا که دیگه ندارمشون هر روز صبح تا اِلهِ شب چشام خشم رو فریاد میزنه به نگاه آدمایه غریبه ای که از دلشون مهربونی می باره...
کاش میومدی!!
می دونی چرا؟
تصمیم گرفتم رویاهاتو از نو بسازم، می خوام از نو بخندم ، می خوام مثل قدیما صدای خنده هام همه ی وجودت رو قلقلک بده،
می خوام وقتی که با صدای غم آلود و صورت ناراحتم ، برات شعر می خونم تو بری تو خودتو بشینی همون گوشه ی همیشگی دستاتو بذاری زیر چونه ات و زانو هاتو خم کنی و ندونی چیکار کنی که دلم آروم بشه..
آخ که چقدر دلم می گرفت وقتی اینطوری برام دل می سوزوندی...
اما باور کن این بار دیگه مهم نیست که مرحمی واسه دلم داشته باشی یا نه، نازمو بکشی یا نه و حتی ندونی که تو ذهن خسته ی من چی میگذره چون این دفعه مطمئنا من از نگاه دلسوزت که ناراحت و متعجب نگاهم می کنی خندم میگیره...!!
می دونی بعدش چیکار میکنم؟؟
میام بغلت می کنم و بهت می گم: " آخه تو کی می خوای بفهمی تو دل من چی میگذره؟
داریم پیر میشیمااااا...!!!؟؟کی؟ کی؟ کـــــــــــــــــی؟
دستات رو میگیرم می برمت روی ایوان،
" میبینی امسال هم گلها در اومدن...
امسال انگار بیشتر گل دادن...
پارسال شمردمشون، بوته روز سیزده تا از غنچه هاش تو یه روز باز شده بود...
و تو اونقدر ذوق تو چشمام میبینی که همه چیز فراموشت میشه..."
خیالم راحت میشه وقتی میبینم غمم رو فراموش کردی و مثل یه بچه کوچولو از خندیدن و دست و پا زدن احساسات ساده ی من شاد میشی.
حواست هنوز پرت شادی منو نگاه کردن به گلهاست...
من یه حلقه اشک تو چشمام جمع میشه، نه اینکه فوران فرو خوردن غمم باشه، نه!!
مطمئنا آفتابه که اشک تو چشمام جمع کرده، تو خیالت راحت باشه.
هیچ وقت چشمای اشک آلودم رو نمی بینی مگر اینکه خورشید شیطونی کنه و اشک به چشام بیاره..
دقیقا مثل این بار...!!
می بینی تو نبودنت چطوری برای خودم رویا می بافم؟؟
می خوام که بیای!!
بیای و منو دوباره با همون حس غریبه چشمات آشنا کنی
و بشی همون دل آشنای قدیم، همین و بس...
جان ریخته شد با تو آمیخته شد با تو
س.م.ن
سلام :)