5- 6 - 7 بازی شروع شد!

شروع بازی، هفت سنگ بود و توپی که به ناچار و برای شروع بازی، با هدفگیری دقیق، دل سنگ را در هم میشکست...
"این بازی، قانون اش شکستن است"
بازیکنان سراسیمه و با تفکر،
هر کسی با ریسک سوختن در بازی، سعی میکرد تکه های پخش شده ی سنگ ها را، به شکلی روی هم بچیند. 
استرس،  نفس های تند، سر برمیگرداندی یک تکه ات را برده بودند.
بلاخره نتیجه چه میشود...؟ 
نگاهت سرگردان میشود، به هر سو می نگری.. 
کدام کَس تو را به پیروزی میرساند؟
*  
5 - 6 - 7  تمام شد؟! 
تمام!
باختیم...؟؟!
باختیم! 
در آخرین لحظه سنگ ها فرو ریخت بر سر اولین سنگ.. 
ناباورانه مبهوت شدیم بر هم. 
هاااای بچه ها، من خسته ام..
بازی دیگر تمام، باشد!؟ 
و ما به خود آمدیم و فهمیدیم که زخم برداشتیم..
جای زمین خوردن ها درد داشت، نه...!!؟
هنوز هم درد دارد...!! 
میدانم که باید برای دردهايمان قرص بخوریم مرهمی غیر از این نیست.
کمی صبر کن، قبل از رفتن چند کلمه ای مانده که میخواهم بگویم.
حواست به من است...!!؟
لطفا حواست به من باشد! 
کجایی؟ بازی تمام شد..


یادم نمی آید،  گفته باشمت...!
"فضایه روزهایم با تو،  پر بود از عطرِ گلی زمستانی..
اسمش چه بود؟ 
"یخ" آری گل یخ! 
عطری گرم در کلبه ای سرد...!!
هنوز هم سرد است،  هنوز سردی.. 
اما نه...!

گرم بود.. کمی گرم...
زندگی را گرم میکرد عشق ات!

هنوز هم نمیتوانم جلوی عشقم به تو را بگیرم..
*
و من دوباره خنده ام میگیرد...

اینبار هم باور کردی؟
امان از سادگی همیشه گی تو! 
من شوخی کردم، اینبار هم به دل نگیر لطفا..
حالم خوش نیست میتوانی از اینجا به بعد را نخوانی، چون حرفهایم مدام در روده هايم پیچ میزند و از گلویم بالا نمی آید ممکن است ناگهان استفراغ کنم و چیزهای جالبی بیرون نریزد وتو، مثل همیشه فراری شوی.
(نقطه تمام) 
.
.
.
لعنتی عجب دردی دارد، 
کلافه ام کرده ست این ورم های سکوت در گلویم..
حالا که مطمئنم نمیخوانی،  میگویم ...!
انگار که از چشمانم نخواندی نه؟
کور بودی...!!؟
کور بودی!
" لعنتی، واضح است که تو ترک شدنی نیستی...!!!! "
تو
ترک شدنی 
نیستی!
.
.
.
گرما عطش را زیاد میکند. 
مینوشم از شیر آب که برای آبیاری باغچه است. گرم است، اَتش را پایین نمی آورد.
باز می نوشم،  احساس پر شدگی شکم از آب هایه گرمی که سهم باغچه بود،  حس خوبی نیست.خالی از انرژی در گوشه ای مینشینم... 
نگاه میکنم،  هنوز هم اینطرف و آن طرف هستند کسانی که میل به بازی دارند و امید برای برنده شدن. 
و فقط یک نگاه کافیست،  یک قدم به جلو، تا یار کشی ات کنند 
به این شکل که همیشه بوده است، تو و او...  
آن و آن یکی با هم،
من... من...، 
من خسته ام،  شاید دور بعد...! 
نشسته ام و نگاه میکنم. 
عجب تلاشی برای برنده شدن در بازی می کنند.
وای دوباره گلویم، این ورم ها انگار که ترشحات سمی دارد.

آخر سر کار دستم میدهد.
.
.
.
........ وسکوت  
هی تو! دیدی اینبار هم نخواندی ... 
پس گفتنش چه سود؟
.
دارند صدایم میکنند، من دیگر میروم!!
از دور صدایشان میکنم.. 
آهای دوستان 
من از بازی هفت سنگ میترسم خطرناک است.
بیائید اینبار لی لی بازی کنیم...!

 

س.م.ن