نوشته های من- شاپرک در نور
یادته یه روز عصر پنجره رو که باز کردی، یه دفعه یه شاپرک با شیطونی پر زدو اومد توی اتاقت...؟؟
هر از چند گاهی می چرخید تو هوا و جلوی چشمات این طرف و اون طرف بالا و پایین میچرخید.
گه گاهی هم ناپدید میشد و یه دفعه از یه جایی که فکرشو نمیکردی بیرون میومد و شروع میکرد به چرخیدن دورو برت، انگار داشت باهات بازی می کرد، شاید هم خسته میشد، یا شایدم میخواست ببینه تو حواست بهش هست...!؟؟
هوا داشت کم کم تاریک میشد همه ی چراغ هارو روشن کردی ، همه جا نورانی شد شاپرک چند دقیقه ای بال بال زد، نمیدونستی چرا اما انگار خودت هم احساس کردی اینجور بال زدن نمیتونه برای جلب توجه و لذت از پرواز باشه...
و تو نمیدونستی که شاپرکها، خجالتی تر از اونی هستن که بتونن توی نور زیاد جلوی آدما دلبری کنن و همه ی حواست رو به خودشون جلب کنند..
و تو پریشونیشو حس نکردی...
نه، احساسش نکردی...!
برای اون یه سوسوی کوچک از نور کافی بود تا موندن و عاشقی رو یاد بگیره.
ترسید...!!
بالهاشو باز کرد و رفت
دیگه ندیدی از جایی سرک بکشه و بیرون بیاد...
خب معلومه که نمیاد!
- غصه خوردی؟ میدونم!
چراغ هارو یکی یکی خاموش کردی، تاریک شد، اما فایده نداشت!
چون اون بازم نیومد...
شاپرک.. نه که از تو، از نور ترسیده بود.
اون شاپرک دیگه نمیاد منتظرش نباش...
س.م.ن
سلام :)