میدانستی؟
نیمه شب ها از سر بی خوابی خود را به خواب میزدم 
و قصه ی شیرین درونم را تکرار میکردم..؟! میدانستم که تو می آیی.

تو آمدی و از آن روز مهتابی، که تو به آغوشم کشیدی تمام دنیا را با شوق، روزها و شب ها بیدار مانده ام
تا لا به لای لحظه های ابری ام قطره هایی که از چشمهایم میآید را با صبوری و به آرامی بگیری و فرو بکشی
و من از آن زمان دلباخته ی جوانه هایی رویش یافته بر پوستم شده ام، که با آبیاری سرانگشتانت سبز شده است..

این خطوط را روی قلبت می نویسم تا بدانی
به یمن آمدنت خط به خط کتاب‌های خوشی هایم تا به انتها هیچ وقت خالی نخواهند ماند...

س.م.ن 

(خاص)